به بهانه آن که شیخ ما دوش فرمود:
آن قدر دیگران "عمار" نشدند تا خودش مجبور شد همه حقایق را باز گو کند.
...وقتی همه خوابیم و عماری نیست که تبیین حقایق بکند
وقتی که علی شدی و بی یار شدی
دل تنگ یکی دو یار بیدار شدی
آن قدر صدای "این عمار" زدی
آخر، خود تو مالک و عمار شدی
گفتیم خروش او در این معرکه چیست
دنباله رو نور، دل روشن کیست؟
در قحطی عمار، علی مجبور است
عمار خودش شود که یک آینه نیست
وقتی به گدازه های دل، برفی نیست
با چاه اگر ناله کند حرفی نیست
حالا که سکوت عالمان رسم شده
دیدیم زلال گریه را ظرفی نیست